امیر علیامیر علی، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره

عشق فسقلی من

امیر علی و مرغابیا

یه سد مصنوعی درست کردن و داخلش یه عالمه مرغابی هست تو اونجا رو خیلی دوس داری همش میگی بریم پیش مرغابیا و باباجونت تورو میبره اونجا. میری واسه مرغابیا  خوراکی میریزی تو آب و همشون جمع میشن پیشت.فدات بشم عزیزم  اونجا چندتا تاب و سرسره هم داره و میری کلی بازی میکنی و به زور باید تورو بیارن خونه   یه بار رفتیم اونجا، رفتی سوار تاب شدی و اجازه نمیدادی کسی دیگه سوار بشه بعدش ک بازیت تموم شد به هر بچه ای ک میومد میگفتی بیا سوار شو و  تابشون میدادی.قربووووون تو پسر دوس داشتنی برم من         ...
26 شهريور 1394

تولد 3 سالگیت مبااااارک عزیزدلم

16 شهریور 1394 گل خاله 3 ساله شدی. تولد تولد تولدت مبااارکـــــــــــــــ          بیا شمعا رو فوت کن که صدسال زنده باشی                   تولدت مبارک عزیزدل خالــــــــــــــــه        جشن تولد سه سالگیت بود گلم، یه عالمه رقصیدی و همه برات دست زدن اما بعدشم یکم بداخلاق شدی و نق زدی ،  سینا و صدرا کوچولو هم بودن و تو کلی باهاشون بازی کرد، یه نی نی کوچولو دیگه هم بود اسمش امیرعلی بود نی نی دختر عمه ت بود گلم ک تازی میتونست سینه خیز بره. امسال  یه خورده اذیت کر...
26 شهريور 1394

گلی در میان گلــــــها

یه روز با هم رفته بودیم گردش اینم عکسات. عزیزدلکم اینجا 2 سال و 7 ماه داری   اونجا یه چشمه آب بود تا رسیدیم اونجا یه عالمه ذوق کردی که اونجا چشمه آب داره رفتی آب بازی و اصلنم از آب بیرون نمیومدی                                       ...
8 ارديبهشت 1394

عشقم خواننده می شود

عزیزدلم الان 2 سال و 7 ماه داری. من قربونت برم که کلی ناز شدی و بزنم به تخته یکم تپلی هسی من بهت میگم گِرد من  قربونت برم خاله یه مدتی هست یاد گرفتی وقتی کسی حواسش نیست و سرت به بازی گرمه واسه خودت شعر میخونی: امیر علی به سلامت                                                     امیرعلی بی بلا آی لاو یو امیرعلی         &n...
8 ارديبهشت 1394

امیرعلی کوچولوم انگلیسی حرف میزنه

عزیزدلم تو الان 2 سال  و پنج ماه داری و برنم به تخته کلی کلمات انگلیسی یاد گرفتی  هر روز مامان جون سودابه و من و خاله سوسن باهات کار میکنیم و کلمات جدید بهت یاد میدیم. ماشالـــــــــا  خیلی باهوشی زود یاد میگیری. برا اولین بار میخواستیم کلمه دَر میشه door  و پنجره که میشه window  بهت یاد بدیم واسه اینکه توجه کنی بهت گفتم خاله جون میدونی دَر میشه چی؟  زود بدون معطلی برگشتی گفتی میشه:  تــــــــــــــــاق  بعد پرسیدم میدونی پنجره چی میشه ؟ زود گفتی :  تـــــیــــــق     شیطونک من، تا یه چیزی هم میگیم بلد نیستی یه چیزی میسازی و میگی. الهی من فدات بشم با این حرف زدنت وقتی ...
9 اسفند 1393

نی نی کوچولومون صدرا

در تاریخ 14/7/93 یه نی نی جدید به جمع نوه های ما اضافه شد. اسمش گذاشتیم صدرا تو کلی دوسش داری و همش باهاش بازی میکنی و تا میاد میشینی پاهات دراز میکنی میگی بذارش رو پاهام عشقم عزیزدلم حسابی مواظب صدرا کوچولو هستی اونم وقتی میاد بغلت کلی برات میخنده     امیر علی و صدرا کوچولو     امیر علی و سینا       ...
27 بهمن 1393

خلاقیت فسقلی من

الان 2 سال و 5 ماه داری الهی من فدات بشم که حسابی بزرگ شدی تازگیا یه کلمه جدید ساختی همش تکرار میکنی و میگی: آمپوزومه یا آمپوســـُمه  اینو میگی تا بقیه هم تکرار کنن بقیه هم که تکرار میکنن کلی بهشون میخندی تازه همش میگی قسطنطنیه  تا بقیه هم تکرار کنن من دورت بگردم ماشـــــــــــــــــــــــالــــــــــا ...
27 بهمن 1393

امیرعلی به خرید میرود

هر روز با باباصفر یا دایی جون یا خاله ها میری مغازه کنار خونه ماردجون، مغازه آقا مهدی واسه خودت خوراکی میخری. یه بار با باباصفر رفته بودی بوم بوم خریده بودی که حسابی هم گازدار هست و مناسب سن تو نیست. کم کم میخوردی و همش ادا درمیاوردی که یعنی خیلی بده شماها نخورین یه بار با خاله سوسن رفته بودی مغازه آقا مهدی گفته بودی سلام خوبی؟ آقا مهدی هم کلی تورو دوس داره جوابتو داده بود. خاله سوسن بهت گفته بود آقا مهدی بوم بوم نداره برات آبمیوه آناناس بگیرم؟ تو وروجک گفته بودی: من بوم بوم میخوام و به بوم بومی که توی یخچال مغازه بود اشاره کرده بودی . خاله سوسن گفته بود اینا خوب نیس آبمیوه آناناس خوبه خوشمزه هست تو هم برگشته یودی بهش گفته بودی: م...
10 بهمن 1393

مدرسه رفتن امیرعلی گِردَم

قشنگ خاله، یه شب ساعت 8 شب بود گفتی میخوام برم مدرسه. یه مداد برداشتی و یه کتاب که جلدش صورتی بود و دوسش داری برداشتی گذاشتی زیر دستت راه افتادی و رفتی با همه دست دادی و به همشون گفتی کاری نداری؟میخوام برم مدرسه هم بوست کردن و گفتن مواظب خودت باش با همه خداحافظی کردی رفتی در اتاق باز کردی و رفتی تو حیاط دمپاییت پوشیدی و داشتی میرفتی سمت در حیاط که مامانی سودابه اومد بغلت کرد و برات گفت که شبا کسی مدرسه نمیره تا راضی شدی و برگشتی اومدی تو اتاق من فدات بشم با مدرسه رفتنت   هروقت منو خاله سوسن بخوایم برمی بیرون بدو بدو میای میگی منم میام خـَمرات   ...
10 بهمن 1393